تبليغاتX
يادداشتهاي پراکنده

" خالتور" به گمانم به نوعی موسیقی عامه‌پسند میگویند و نوازندگان موسیقی سنتی ایرانی با ذکر آن مرادشان تخفیف جایگاه نوازندگان مطرب پیشه است.

CULTURE به معنای فرهنگ است و از آن گاهی به فرهنگ عامه نیز تعبیر میشود.

این شباهت به گمانم تصادفی نیست.

+ تاريخ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:39 نويسنده اميد اميدي |

به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد / کشند لشکریانش هزار مرغ به سیخ

مصداق روزهای گذشته و امروز ماست. که مسیو حمیدرضا خان پشتیبانی حتی به میز بنده نیز رحم نکرد و از برای خود شیرینی به نمیدانم کدامین معاونت پیشکشش نمود. نمیدانم لااقل برچسب نام مرا از روی آن کنده یا خیر. جالب آنکه میگوید تو خود گفتی بدان حاجتت نیست!!!

دیگران حرف مرا به پشیزی نمیخرند جز یاران باوفا که دم همه شان گرم. دکتر منابع انسانی به قهرمان من یواشکی پیشنهاد بورس دانشگاهی میدهد و میپندارد که او را میتوان خرید. منکه گمان نمیبرم. مرامش با وفا سرشته شده و هنوز هوای تهران آلوده اش نکرده. به دقیقه نرسیده موضوع را به من میگوید و میپرسد چه کنم. 

جوان لر در نگاهش وفا موج میزند که صمیمانه دوستش دارم. خدایش کمک کند که براستی دوست دارم در زندگی خندانش ببینم و سربلند.

خواهر کوچک مهربان نگران این برادر بزرگ است و پنهان نمیکند گرچه خواهر دوست داشتنی دیگر ناآرامیش را به زیبائی پنهان میکند و خود را به کار سرگرم. آینده هردو را درخشان میبینم.

اینروزها خواهد گذشت و روسیاهی به ذغال خواهد ماند.

+ تاريخ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 20:50 نويسنده اميد اميدي |

گویند در روزگاران گذشته و در روستائی دورافتاده، شیخی کودکان مکتب را درس می گفت. کودکی در آن میان بود محمد نام که سیمای مقبولی هم داشت و شیخ سخت به او دل سپرده. همواره از درسش میپرسید و او را به بهانه های گوناگون مینواخت. شاگردان دیگر بر او رشک بردند و از شیخ راز این مهربانیها را جویا شدند. شیخ پاسخشان داد که از مولایمان رسول خدا نوشته اند که همنامان مرا نیکو دارید تا پاداش بهشت بهره تان گردد. 

از قضای روزگار محمد دیگری هم در میان کودکان بود به غایت بدچهره و سیه چرده. گفتند چرا این محمد را توجه نمیکنی که ثواب بهشتت افزونتر گردد؟

شیخ رند گفت: همه کارهای نیکو را که من به تنهائی نمیتوانم انجام دهم. رسیدگی و مهربانی به آن محمد با شما!

***

گفته اند سپاس نامه گرد میکنند برای آنانکه زحمت کشیده اند و رنج کار و دشواری جابجائی ها را بر خود هموار. یاد این داستان افتادم. البته قصد ناسپاسی ندارم و تلاششان را ارج مینهم . از همین رو برایشان از خداوند میخواهم که در هیچ شبی از شبهای زندگیشان ، اگر چه سختترین شبها ، بدون مسواک نمانند و از خزائن غیبی اسباب بهداشت دهان و دندان نصیبشان گردد. آمین

+ تاريخ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 1:17 نويسنده اميد اميدي |

هنگامی که دانایان در نگاه ثروتمندان مغرور مینمایند باید نگران شد. نه از آن رو که غرور آفت دانش است بلکه از آن رو که نشان میدهد آرام آرام در دام قدرت ثروتمندان فرو میرویم. آنان چنین میپندارند که با کمک ثروت خویش به آنچه میخواهند میتوانند دست یابند و اسب مراد را برانند و بهر سو و به هر شکل بتازند در حالیکه این دانایان هستد که باید بگویند به کدام سو و چگونه باید تاخت، اینجاست که دانا در نگاه ثروتمند مغرور جلوه میکند و سرکش. 

ای که شمشیر جفا بر سر ما آخته ای

دشمن از دوست ندانسته و نشناخته ای

 

+ تاريخ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 9:1 نويسنده اميد اميدي |

چقدر خوب است داشتن دوستانی که تنهایت نگذارند.

هنگامی که روی تخت بیمارستان قلبم را به پزشکان سپرده بودم ۱و جانم در دستان دیگری بود که دوباره به زندگی برم گردانده بود، دریافتم که بیکسی از بیماری بدتر است.

اما امروز سه پیام خواندم که دلم را گرم کرد و اشکم را روان،

بچه محل قدیم و بزرگترم داستان بالانشینی زاغ و ماندن عقاب در قفس را فرستاد و مرا به بزرگی نواخت.

قهرمان از نگرانی بچه های همکار گفت و از همراهی و پشتگرمیشان.

و جوانه ای (آشنای ناشناس) چیزی نوشته بود که به دل می نشست.

بگذار دیگران نباشند، همینها که هستند ما را بس.


۱- اسفند ۸۵

 

+ تاريخ شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 20:58 نويسنده اميد اميدي |

آدمی کوچکیهای خویش را به بزرگیهای نداشته دیگران پیوند میزند

دیگرانی که شاید کوچکتر از اویند گر چه توانگرتر به زر و سیم

هزاران افسوس و دریغ بر آن کس که خود را در کف توانگران کم دانش میسپارد

و ناتوان از مهار خواسته های خویش

تن و جان میسپرد به فرمان دیگری

من اما من هرگز چنین نکرده ام

همه هراسم در زندگی از درافتادن به این گرداب بوده

که باورهایم را فراموش کرده یکسره سرسپرده باشم

گرچه به بازی چنین ننماید

خوشا پرکشیدن

سبکبال و ازاد بودن

در آنجا که سراسر بندگی است و سرسپردگی

رها تن به باد وانهادن

یله ماندن

***

چنینم آرزوست 

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 21:22 نويسنده اميد اميدي |

 

همه‌ی اهل محل به جنب و جوش افتادند.
– «… يه ديوونه رفته رو بوم!»
سراسر کوچه، از جمعيتی که برای تماشا آمده بودند پر شده بود. اول از کلانتری محل اتومبيلهای پليس رسيد، بعد هم بلافاصله ماشينها و مأمورين آتش‌نشانی با آن نردبانهای درازشان.
مادر بدبختش از پايين التماس می‌کرد:
– «عزيز جانم، پسرکم! بيا پايين قربونت برم. بيا پايين قربون قدت بگردم!»
و ديوانه، از بالای بام جواب می‌داد:
– «نه … اگه منو ريش‌سفيد اين محل می‌کنين که خوب و گرنه خودمو پرت می‌کنم پايين!»
مأمورين آتش‌نشانی توری نجات را وا کرده بودند که اگر ديوانه خودش را پرت کرد، بگيرندش … يک دسته‌ی نه نفری گوشه‌های توری را نگهداشته بودند. ديواانه، هی اين طرف بام می‌دويد و هی آن طرف بام می‌دويد، و مأمورين بيچاره هم به دنبالش … بدبختها از بس اين ور و آن ور دويده بودند عرق از هفت بندشان راه افتاده بود.
رئيس کلانتری با لحنی نيمه‌تهديد‌آميز و نيمه مهربان سعی می‌کرد ديوانه را راضی کند که از خر شيطان پايين بيايد:
– «بيا پايين داداش جون … جون من بيا پايين!»
– «منو ريش سفيد اين محل بکنين تا بيام … اگر نه خودمو ميندازم».
تهديد، تحبيب، التماس، خواهش … هيچ‌کدام تأثيری نکرد.
– «برادر جان! بيا پايين … بيا … بيا بريم قدم بزنيم!»
– «زکی! اينو باش! … خيله خب، حالا که زياد اصرار داری قدم بزنيم، تو بيا بالا، چرا من بيام پايين؟»
– از ميان جمعيت، يکی گفت:
– «بگيم ريش‌سفيد محله‌ات کرده‌ايم تا بياد پايين».
يکی ديگر باد به گلو انداخت و گفت:
– «مگه ميشه؟ يه ديوونه رو ريش‌سفيد محل کنيم؟ چه حرفها!»
– «خدايا! يعنی واقعاً بايد اين ديوانه‌ی زنجيری رو ريش‌سفيد محله کرد؟»
پيرمردی که به عصای خود تکيه داده بود گفت:
– «چه ريش‌سفيدش بکنين و چه نکنين، اينی که من می‌بينم پايين اومدنی نيس!»
– «حالا شايد بشه يه جوری پايينش آورد».
– «نه خير. من اينارو خوب می‌شناسم: يه بار که فرصتی به دست آوردن و سوار شدن ديگه پايين بيا نيستن».
– «حالا بذار اين دفعه رو پايينش بياريم …»
– «اگه تونستين پايين بيارينش، بيارين!»
يکی از آن نزديکی فرياد زد:
– بيا پايين بابا! تو ريش‌سفيد محل شدی؛ بيا پايين!»
و ديوانه که اين را شنيد، لب بام شروع کرد به رقصيدن و بشکن زدن؛ و گفت:
– «به! پايين نميام که هيچ، اگه عضو انجمن شهرم نکنين خودمو از اين بالام ميندازم پايين».
پيرمرد نگاه پيروزمندانه‌ای به اطرافيان خود کرد و گفت:
– «ها، شنيدين؟ نگفتم وقتی سوار شد ديگه پياده بشو نيست؟»
– «خوب ديگه. پس بهتره هرچی گفت بکنيم.»
– «اون ميگه. شمام می‌کنين. اما پايين نمياد … انسون، تو زندگيش، فقط يه بار پا ميده که بره بالا … اما وقتی که بالا رفت، ديگه …»
کلانتر حرف پيرمرد را بريد و به طرف ديوانه هوار کشيد:
– «انتخابت کرديم بابا. عضو انجمن شهرت کرديم. د حالا بيا پايين ديگه. اين قدر همشهريارو چشم انتظار نذار!»
ديوانه، دوباره شروع کرد به بشکن زدن و رقصيدن، در عين حال می‌خواند که:
«نميام، های نميام، آخ نميام، واخ نميام. تا شهردارم نکنين فکر نکنين پايين ميام …»
پيرمرد گفت:
«نگفتم؟ ديدين؟ شماها بايد به موقعش اقدام می‌کردين، حالا ديگه کار از کار گذشته. اگه پايين بياد ديوونه نيست، خره!»
سرجوخه‌ی آتش‌نشانی که سراپا خيس عرق شده بود و نفس نفس می‌زد، گفت:
– «حالا اگه بگيم شهردار شده چی ميشه مثلاً؟ خوب بذارين بگيم شهردار شده». آن وقت دستش را دو طرف دهنش لوله کرد و فرياد زد:
– «بيا پايين جناب شهردار! بيا شروع به انجام وظيفه کن!»
ديوانه، بار ديگر شروع کرد به قر دادن و چرخاندن شکم و کمرش، و گفت:
– «زکی! من بيام قاطی آدمهايی که يه ديوونه رو شهردار کردن بگم چی؟ … پايين نميام!»
– «د … پس آخه چه مرگته؟ چی ميخوای ديگه؟»
– «نمايندگی مجلسو!»
و جماعت، پس از مشاوره و تبادل نظر کوتاهی يک نفر را واداشتند که داد بکشد:
– «خيلی خوب، شدی نماينده. حالا ديگه بيا پايين. ببين. همه منتظرت هستن».
ديوانه، شست دست راستش را گذاشت رو نوک دماغش و شروع کرد به ادا در آوردن:
– «به! غيرممکنه! من؟ بيام بشم قاطی شماهايی که يه ديوونه رو به نمايندگی مجلستون انتخاب می‌کنين؟»
– «ياالله برادر! گفتی نماينده، مام که کرديم. از اون گذشته نماينده‌های ديگه منتظرتن. می‌خوان جلسه رو تشکيل بدن».
– «مگه بارون مياد که ميخوان گردشو ول کنن برن تو تالار جلسه؟ … بيام پايين که بگيرين ببرينم تيمارستون؟ نه خير … نميام».

* * *
پيرمرده، پس از مدتی که ساکت بود دوباره به حرف آمد و گفت:
– «بيخود به خودتون زحمت ندين. اين ديوونه‌ها رو من خوب می‌شناسم. خود شماها را هم اگه به نمايندگی انتخاب بکنن ديگه حاضر نميشين پايين بيايين!»
ديوانه مرتباً فرياد می‌زد:
– «استاندار، استاندار … اگه استاندارم بکنين ميام پايين. اگرنه، همين الآن خودمو ميندازم پايين: «يک … دو …».
جمعيت نگذاشت دو به سه برسد و فرياد زد:
– «کرديم، کرديم … استاندارت کرديم … ننداز، ننداز!»
ديوانه دوباره شروع کرد به رقصيدن و قر دادن و گفت:
– «وزير … وزيرم کنين تا نندازم، اگرنه الآنه ميندازم!»
يواش يواش حرف پيرمرد داشت راست درمی‌آمد. اين بود که عده‌ای دورش را گرفتند و گفتند:
– «چی می‌فرمايين؟ يعنی وزيرش بکنيم؟»
پيرمرد گفت: «ديگه کار از کار گذشته … حالا ديگه ريش و قيچی دست اونه، هرچی که ميگه بايد بکنين و هرچی که ميخواد بايد انجام بدين».
جماعت داد کشيد:
– «وزيرت کرديم، وزيرت کرديم، ننداز، ننداز!»
– «ميندازم».
– «ديگه چرا؟ مگه وزيرت نکرديم؟»
– «هه هه هه! … بايد نخست وزيرم کنين تا بيام، وگرنه خودمو پرت می کنم».
جمعيت دور پيرمرد را گرفته بودند و سؤال‌پيچش می‌کردند:
– «چيکار خواهد کرد؟»
– «يعنی خودشو ميندازه؟»
پيرمرد گفت: «معلومه که ميندازه».
جمعيت گفتند: «ای وای، نکنه خودشو بندازه!» و بعد، با هول و هراس به طرف ديوانه هوار کشيد: «بابا خيله خوب، نخست‌وزيرت کرديم. حالا ديگه بيا پايين!»
ديوانه زبانش را برای خلق‌الله درآورد و گفت:
– «آخه نخست‌وزير جاسنگينی مث من، ميون احمقهايی مث شما چيکار داره که بياد پايين؟»
– «هر آرزويی داری بگو ما انجام بديم؛ اما خودتو ننداز».
ديوونه لب بام دراز کشيد، سرش را جلو آورد و پرسيد:
– «حالا يعنی من نخست‌وزيرم؟»
جمعيت يکصدا فرياد کرد: «آره بابا، نخست‌وزيری!»
– «خيله خب. پس حالا که نخست‌وزيرم، هروقت اراده کنم پايين ميام، به شماها چه مربوطه؟ اگه خواستم ميام، نخواستم نميام».
کلانتر که سخت عصبانی شده بود، گفت:
– «ما رو دست انداخته، اصلا بذارين هر غلطی می‌کنه بکنه؛ جهنم که خودشو انداخت، يه ديوونه کمتر!»
اما بعد، انگار با خودش حساب کرد و ديد که ممکن است اين موضوع براش دردسری ايجاد کند، چون که رو کرد به سرجوخه‌ی آتش‌نشانی و از او پرسيد:
– «حالا چيکار بايد بکنيم؟ آيا به هيچ وسيله‌ای نميشه اين ديوونه رو پايين آورد؟ پس شماها واسه چی خوبين؟»
سرجوخه‌ی آتش‌نشانی هم که پاک درمانده بود، همين سؤال را از پيرمرد کرد:
– «يعنی می‌شه؟ چه جوری می‌شه؟»
– «بله که می‌شه. چراکه نشه؟»
– «چه جوری؟»
– «حالا اگه بذارين، من پايينش ميارم».
جمعيت عقب رفت و چشمها با بی‌صبری به پيرمرد دوخته شد که ديوانه را چه جوری پايين خواهد آورد.
پيرمرد به ديوانه که همان طور بالای بام عمارت هفت طبقه مشغول شکلک در آوردن و رقصيدن و اطوار ريختن بود رو کرد و فرياد زد:
– «عالیجناب نخست‌وزير، آيا اراده نفرموده‌اند که به طبقه‌ی ششم صعود بفرمايند؟»
ديوانه که اين را شنيد، با لحنی جدی گفت:
– «بسيار عالی! بسيار عالی! اراده فرموديم!»
و آن وقت، از دريچه‌ی بام داخل شد، از پله‌ها پايين آمد و از پنجره‌ی يکی از اتاقهای طبقه‌ی ششم سر بيرون کرد و به تماشای جمعيت پرداخت.
پيرمرد گفت:
– «حشمت‌پناها! آيا برای بازديد طبقه‌ی پنجم صعود نخواهيد فرمود؟»
– «چرا، چرا … صعود می‌فرماييم!»
و به همين ترتيب، چند دقيقه بعد، ديوانه به طبقه‌ی سوم «صعود» کرده بود. حالا ديگر از آن حرکات روی بام، يعنی چرخاندن شکم و در آوردن زبان و اطوار ديگر دست برداشته بود و حالتی موقر و جدی در چهره‌ی او ديده می‌شد.
پيرمرد گفت:
– «ای نخست‌وزير بزرگوار ما! آيا به طبقه‌ی دوم صعود نخواهيد فرمود؟»
– «بله، بله، مايليم به خواست شما چنين کنيم!»
و به طبقه‌ی دوم آمد.
– «آيا برای صعود به طبقه‌ی اول اراده نخواهيد فرمود؟»

* * *
سرانجام، ديوانه در ميان هلهله و فرياد‌های شادمانه‌ی جماعت تماشاچی از عمارت بيرون آمد، به طرف کلانتر رفت، دستهايش را جلو آورد و گفت:
– «بيا داداش، دستنبدهاتو به دستام بزن و منو بفرست ديوونه‌خونه … به نظرم حالا ديگه ياد گرفته باشی با ديوونه‌ها چه جوری تا کنی!»
وقتی که ديوانه را بردند، جماعت با شور و اشتياق پيرمرد را دوره کرد. پيرمرد با حسرت نگاهی به عمارت و نگاهی به جمعيت انداخت و بعد، سری به تأسف تکان داد و گفت:
– «مشکل نبود. من چهل سال عمرمو تو سياست گذروندم و موهای سرمو تو کار سياست سفيد کردم …».
آن‌وقت، آهی کشيد و گفت:
– «افسوس که ديگه قوه‌ای تو زانوهام نيست. اگرنه، منم می‌رفتم بالا و … اونوقت می‌ديدين که بالا رفتن يعنی چی … اگه من بالا می‌رفتم، ديارالبشری نبود که بتونه منو پايين بياره!»

 عزيز نسين
برگردان: احمد شاملو

+ تاريخ پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 15:6 نويسنده اميد اميدي |

فیلمی را دیدم با نام بچه های کوچک۱ که در پایان جمله ای داشت که به دل می نشست:

گذشته را نمیتوانی عوض کنی اما آینده در دستان توست.


1- Little Childeren

+ تاريخ دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 9:17 نويسنده اميد اميدي |

رد پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان

ما چه میکردیم در کولاک دل آشفته دم سرد؟۱

به دنبال ردپاها یا کورسوهای چراغی که گرممان کند به راه افتاده ایم . سرگردان جاده های بی پایان در سرمای تنهائیمان نومیدانه سر به هر سو میگردانیم. در دنیای بیرون چیزی در انتظارمان نیست. باید به باورهای درون پناه برد. دخترک کبریت فروش۲ داستان زیبائی داشت. خواب شیرین مرگ بر ما گوارا باد.


۱- از منظومه ی آرش سروده ی سیاوش کسرائی

۲- داستانی از هانس کریستین اندرسن

+ تاريخ شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 18:0 نويسنده اميد اميدي |

این روزها دلم خوش نیست، روزگارم نیز. بی بهانه گاهی می گریم در تنهائی خویش. گاهی در کنار دیگران اشک تا پشت چشمانم می آید و می ماند. مرا چه شده است؟ درد من از نامهربانی دیدنهاست؟ یا از بی پناه ماندنها؟ من که پیش از این چنان استوار بودم و برجا، چرا چنین سست مینمایم در کشیدن بار این دشواریهای روزگار.

من که پیش از این برای خویش زمزمه میکردم:

بگرد بر سرم ای آسیای دور زمان به هر جفا که توانی که سنگ زیرینم

چرا کنون همه شب نمی آسایم از اندیشه های ناسازگاری دوستان پیشین ، که کامم را تلخ کرده اند از ناهمراهیها.

سوگ از دست دادنهای پی در پی  پریشانم کرده و ناتوان؟ یا نگران فردای خویشم از وامهای سنگین و ناتوانی از بازپرداخت؟ یا شاید ازادی خویش را بر باد رفته میبینم و خویش را در گرو نهاده؟

نمیدانم چیست؟ اما هر چه هست میرود تا شکیب را از من جملگی برباید.

به که، به کجا پناه برم؟ 

+ تاريخ پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 14:17 نويسنده اميد اميدي |